عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
289
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
را داشتند « 1 » و متدرّجا چنان جسور شده بودند كه وقعى بقانون نمينهادند قباد نيز از ممانعت و كوتاه كردن دست آنان عاجز مانده از تقويت آنان اظهار پشيمانى ميكرد و افسوس مىخورد ولى پشيمانى سودى نداشت و دريدگى بيش از آن بود كه رفوگر قادر برفوى آن باشد .
--> ( 1 ) از شاهنامه : چنين گفت مزدك بشاه زمين * كه اى برتر از دانش و آفرين چنان دان كه كسرى نه بر دين ماست * وزين سر كشيدن ورا كى رواست بهپيچاند از راستى پنج چيز * كه دانا بر اين پنج نفزود نيز كجا خشم و كينست و رشك و نياز * به پنجم كه گردد بر او چيره آز تو گر چيره باشى بر اين پنج ديو * پديد آيدت راه كيوان خديو از اين پنج ما را زن و خواسته است * كه دين بهى در ميان كاستست زن و خواسته بايد اندر ميان * چو دين بهى را نخواهى زيان همانگه ز كسرى بپرسيد شاه * كه از دين ما بگذرى چيست راه به دو گفت كسرى چو يابم زمان * بگويم كه كژ است يكسر گمان به دو گفت مزدك زمان چند روز * همى خواهى از شاه گيتىفروز ورا گفت كسرى زمان پنجماه * ششم را همه بازگويم بشاه فرستاد كسرى بهر جاى كس * كه دانندهء ديد و فريادرس نشستند دانشپژوهان بهم * سخن رفت هرگونه از بيش و كم به كسرى سپردند يكسر سخن * خردمند دانندگان كهن چو بشنيد كسرى بنزد قباد * بيامد ز مزدك همى كرد ياد چو شبگير خورشيد بنمود تاج * زمين شد بكردار درياى عاج هميراند فرزند شاه جهان * سخنگوى با مؤبدان و مهان برابر بايوان شاه آمدند * سخنگوى و جوينده راه آمدند چنين گفت مؤبد به پيش گروه * بمزدك كه اى مرد دانشپژوه يكى دين نو ساختى در جهان * نهادى زن و خواسته در ميان چه داند پدركش كه باشد پسر ؟ * پسر همچنين چون شناسد پدر ؟ چو مردم سراسر بود در جهان * نباشند پيدا كهان از مهان همه كدخدايند مزدور كيست * همه گنجدارند گنجور كيست ز دينآوران اين سخن كس نگفت * تو ديوانگى داشتى در نهفت چو بشنيد گفتار مؤبد قباد * برآشفت و اندر سخن داد داد بكسرى سپردش همانگاه شاه * ابا هركه او داشت آن دين نكاه يكى دار فرمود كسرى بلند * فرو هشته از دار پيچان كمند نگونبخت را زنده بر دار كرد * سر مرد بيدين نگونسار كرد